ما اومدیم
سلام به همه ی دوستای گلللللللللللللم
امیدوارم که حالتون خوب باشه مثل همیشه.
بخدا از همه ی دوستای گلم که برای پدرم دعا کردن و جویای حالش شدن بی نهایت ممنون.
امیدوارم که بتونم محبت های همتون رو جبران کنم.
اول از همه بگم که حال پدرم خیلی خوبه و ما هم برگشتیم خونمون.
و البته در این دو هفته اتفاقات جالب و زیبایی رخ داده که بهترینشون
ازدواج پسر خاله رضا(پسر خاله ی خودم) بود.
ساعت 5 روز 30/03/92 بود.
ساعت 5 شروع میشد که من اول خودم آماده شدم و بعد هم عسل رو خیلی شیک و تمیز آماده کردم.
و با خاله جون رفتیم.
چون بابا زودتر رفته بود ما هم با خاله جون رفتیم دیگه.
خلاصه عسل تا دلتون بخواد رقصید و کلی هم کیف کرد.
که ازش کلی فیلم گرفتم.
البته یه ساعتی خوابید ولی بعدش نمی دونم چه خوابی دیده بود که همش بی تابی خونمون رو میکرد.
بالاخره هر جوری شده با بادکنک و میوه و شیرینی آرومش کردم و اومدیم خونه ی مامان جون.
بعد لباسامونو عوض کردیم و رفتیم خونه ی مامانی.
که اونجا هم کلی با دختر عموش بیتا بازی کرد و کلی بهش خوش گذشت.
فداش بشم دختر گلمو.
مامانی هم داره زحمت میکشه و براش لباس میدوزه.
که هر موقع آماده شد عکسشو براتون میذارم.
دوستتون دارم بوووووووووووووووووووس


ما اومدیم
